دخترها...
سخت است ...خیلی سخت است ...گمان میکنی میشوند مثل خودت ...ولی نمیشوند..دخترها مثل خودشان
میشوند....بزرگ کردن بچه سخت است و دخترها سخت ترند....
یک وقتهایی هست که دست مان کوتاه میشود و خرما بر نخیل میماند...
یک وقتهایی هست که غریبی میکنی با دل دخترکانت ....
حتا یک وقتهایی هست که توی دلت فریاد میزنی ....به درک....به جهنم.....( ولی خدایا خودت مراقبشان باش)
بعد میروی دستمال کلینکسی را میکشی بیرون و فش فش هایت را میگیری و دلت میخواهد یک مصری خوش
الحان والشمس را بخواند بلند...خیلی بلند....
انگار مرده باشی....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:36 توسط رویا
|