دلم میخواست ادم تودار و خویشتن داری افریده میشدم تا مجبور نباشم بعد از بیرون ریختن احساساتم در یک جمع نیمه غریبه و نیمه اشنا بیایم خانه و خودم را نقد کنم و سرزنش کنم که ای کاش نگفته بودم که ال بل....

البته من یاد گرفتم که خودم را زود ببخشم و بیفتم توی جریان عادی زندگی و فراموش کنم هر چه بود و گذشت و ریخت و شکست.....

داستان کنستانسیا را با ذوق و تعجب و در حالیکه تحت تاثیر فضای خاص ان قرار گرفته ام میخوانم و از زندگی و کائناتش لذت میبرم ...و صد البته قسمتهایی را که مترجم نتوانسته برساند را نمیگیرم و رد میشوم....

پ.ن: اگر صد سال بعد نویسنده ی معروفی شدم و نوشته هایم گل کرد و ترکوند! بدانید که منتقدان در نقد من به این نکته بسیار تاکید خواهند کرد: او نویسنده ای کم حوصله است که مخنصر و کوچک مینویسد و توان و تاب پرداختن به جزییات را ندارد و اصل مطلب را میگوید و فرار میکند ....

پ.ن: نمیتوانم اینجا عکس بذارم ..ادرس اپلود ندارم  اگه ادرس مطمئنی دارید بهم بدین براتون عکس بذارم...

این عکس پنک کیک های خوشمزه ای ست که دخترها برای صبحانه ی امروز درست کردند و یکی از معدود روزهایی بود که زودتر از من بیدار شدن و کلی اشپزخانه را ریخته بودن بهم و ظرف های نشسته از در و دیوار میریخت ....

(ه) که امد اشپزخانه گفت: یا ابلفضل !....و برگشت رفت نمیدانم کجا....

از آذر عزیز متشکرم...