همینجوری نوشت ساعت هفت و سی
مامان اگه بعضی ها میتونستن فکر شمارو بخونن یا از توی توی دل شما خبر داشته باشن این سوتفاهم ها هرگز پیش نمی امد...
ای جانم چقدر تو درست میگی مادر ...راستی چرا اینهمه سوء تفاهم ایجاد میشه ؟
چون کسی ذات شمارو نمیشناسه اگه همه بدونن که شما چقدر ...
خب خب ...کسی که نمیدونه عزیزم ..مهم هم نیست بهارجون....همینه که هست ...
همینجوری نوشت ....ماکارونی شام امشبه ...ساعت ده هم من و دخترها یانگوم میبینیم ...(ه ) همین چند دقیقه پیش تلفن کرد: چی لازم داریم بخرم؟ گفتم سیب زمینی و پیاز ....گفت : خیلی دوستت دارم عزیزم ....
من داغ شدم و چایی دلم خواست و کتاب جدیدی که قرار است بخرم اسمش گل صحراست و قراره پنج شنبه مهمانی بروم و خیلی دلم میخواد از دوستانم و میز عصرانه عکس بگیرم ولی انجا خانم هایی هستند که اجازه نمیدهند من عکسشان را بگیرم و یا خانم های دیگری هستند که یه فکرهایی میکنند اگه بخوام از میز و از غذاها و از رقص شان عکس بگیرم ...راستی چرا در بین ما بیست نفر هیچکس غیر از من دوربین همراه خودش ندارد ؟
ای بابا تو کار خودتو بکن ....
چقدر معذب میشوم من گاهی اوقات ....