مثل یادگاری از ...
یک پرده دیدم آماده و دوخته شده با عرض ۱۵۰ و بلندی فکر کنم ۱۸۰ یا ۲۰۰ خیلی خوشگل بود از نظر من یک فانتزی سنتی بود ولی ضخیم بود و فروشنده اصرار داشت که برای اتاق خواب یا جایی غیر از پذیرایی مناسب است ولی من اصرااااااااااااااااااااار دارم که فقط به درد قسمت پذیرایی خانه ی ما میخورد ..او میگوید این پرده اسپرت است و بهتر است پرده ی پذیرایی رسمی تر باشد ولی من جد کرده ام بزنمش پذیرایی جلوی چشمانم باشد و مرتب ببینمش ..برایم هرگز مهم نیست و نبوده که چی باید!!! کجا قرار بگیرد ...مهم اینست که من خوشم بیاید که آن چیز کجا باشد....
این نوشته مال چندروز پیش هست و با اینکه هنوز پرده ی ذکر شده را نخریده ام ولی توی حال و هوایش هستم و در کنار خریدن مانتو برای دخترها دارم به ان پرده ی بامزه ی فانتزی فکر میکنم و میدانم که اگر ت بداند فورا میگوید این خرج اضافی است و تو پرده لازم نداری و اصلا هم ضروری نیست و بیخود است و تو چه کارهایی میکنی و اینا....
بعد من میگویم : ت جان اینقدر این پارچه به دل من نشسته و نفوووووووذ کرده در تار و پود تمایلات ! من که نمیتوانم به کلمه ی صرفنظر کردن از ان فکر کنم ...شده من این موجود را به پنجره ی خانه ام نصب نکنم ولی باید در لا به لای متعلقات این خانه باشد چیزی مثل ارث.. مثل یادگاری از من ...مثل قندان کریستال گل بهی رنگ مادربزرگم...مثل چادر نماز یاسی مادرم ...مثل تسبیح کوچک یشمی پدر و مثل چرتکه ی چوبی کهنه و نوچ پدربزرگم که بهش میگفتیم آقاجان .....
پ.ن: نمیدانم چی و چگونه بنویسم ..مریم عزیز الان به وبلاگت سر زدم و خبر گمشدن کودک محمد طاها بسیار متاثرم کرد ..از خودم بدم امد ..از پرده ای که ذوق داشتم بخرمش بدم امد ..از همه ی ارزوهایم ....برای دل پدر و مادرش صبوری ارزو میکنم و برای سلامتی این کوچولوی دوست داشتنی و معصوم دعا میکنم ...خدایا کمکشون کن...