از دخترها یک تایم ۱۵دقیقه ای گرفتم که بعد مدتها اینجا چیزی بنویسم ..شروع نوشتن برایم سخت است مخصوصا که یک رخت پهن کن پر از لباس جلوی رویت باشد که بخواهد بگوید ما ۶ روز است که خشک شده ایم رویاااااااا...

عکسهای سفر را از دوربین به کامپیوتر منتقل کردم و دلم گرفت ..دلم تنگ شد .. هر وقت بستنی میخورم یاد پدر میافتم که بستنی خور درجه ی یکی بود و به ویژه بستنی های اصفهان را دوست میداشت ..بستنی های مالزی و شیرینی هایش هیچوقت چنگی به دلم نزد و از دیروز تا الان ه را دیوانه کردم بس که گفتم از شرکت که برگشتی یادت نره بستنی لیتری شکلاتی میهن بخری و یادت نرود نان بربری و سنگگ بخری و زولبیا هم فراموش نشود و حلیم هم همینطور و وای میوه های ایران ...انها را هم یادت نرود ...

من الان بیشتر فهمیدم که عاشق ایران هستم ..عاشق تهران و محله ی خودمان و جهنم که زباله در خیابانهای ما زیاد است و جهنم که خانم ها در تهران شورش را دراورده اند از میک اپ های تند و ادم دلش میخواهد یک کاردک بردارد و کرمهای لایه لایه روی صورتهای جوان و پوستهای تازه و شادابی که زیر انها مانده است را مثل کره بردارد ... و جهنم که ال است و بل است ....من هرگز هوای متعادل و چهار فصل ایران را با هوای داغ و شرجی و باران های گرم خط استوا عوض نمیکنم حتا اگر الوده به گاز فلان باشد ....

کتا من دیگر مالزی بیا نیستم ...ولی از تو ممنونم ..خیلی عالی بود ...

پ.ن: الان وقت من تمام شده و کامپیوتر رو باید تحویل بدم ..بعدا میام جواب محبت هاتونو میدم...