منتظر نشستم تا  کسی بیاید و من قراردادی امضا کنم و او برایمان دو تا پنجره ی دوجداره نصب کند ..دارم فکر میکنم من از اون دست آفریده های خلقتم که کاش میشد دو جداره خلق میشدم ! چون تا تقی به توقی توی زندگی میخورد بی انکه در اختیارم باشد میفتم یه گوشه ای و شروع میکنم به مریض شدن ..جسمی روحی درونی بیرونی همه جوره... تنظیمم به هم میخورد و تنظیم من که بهم بخورد کلن زندگیمان میرود رو هوا...

این جریان پیچیده تر از ان است که اینجا مفهوم را برساند و گاهی به جایی میرسم که به جای انکه دست به دامن خداوند شوم، برای او خط و نشان هم میکشم که خدایا توی اون دنیا باید برام جبران کنی ..باید برام توضیح بدی که چرا....همه ی ملت بی خواب میشوند ولی چرا جنس بی خوابی من رو اینقدر نادر و ناعادلانه قرار دادی که از حیات ساقطم میکند انقدر که ممات را آرزو میکنم....

زنگ میخورد ..بروم در را باز کنم...