اپیزودی دیگر...
اگر این لحظات ناب و بی دغدغه و البته کمیاب توی روزهای ما نبود که خیلی گند میشد زندگی ..تحملش سخت بود و ادامه اش سخت تر .هرکس هم لحظات ناب خودش را دارد ..یکی با سیگار یکی با چای داغ و موسیقی و یکی با رقص و یکی با کتاب و دیگری با خرید و ....میشکفد...
خانه که خالی میشود من میمانم و یک فضای ۱۱۰متری شلوغ و من طبق قرار روزهای زوج باید ساکم را ببندم و بروم سالن ...اما حسش نیست و ساکم را نمیبندم و نمیروم سالن ...میروم جلوی اینه ،خط چشم مای را که تازه خریدمش برمیدارم میزنم پشت پلکم، بالا و پایین و چشمانم میدرخشد ..روی گونه هایم را صورتی تیره میکنم و شیک میشوم ..ماتیک نمیزنم چون میخواهم نسکافه بخورم و لازم نیست و هدر میشود وهیچکس هم نیست که بپرسد چرا ماتیک نزدی؟ ....آب را میجوشانم و سریال مورد علاقه ام را میگذارم و از توی فریزر با بی ملاحظه گی دو تا شیرینی زنجبیلی بر میدارم و در مایکروفر گرمش میکنم (جهنم رژیم) نسکافه اماده میشود و موزیک اشنای سریال در فضای خانه میپیچد و من بی خیال از انچه توی دنیای کثیف امروز میگذرد، پرت میکنم خودم را روی مبل ....اپیزود ۵ سیزن ۳قسمت چهاردهم.....
خداوندا شکرت..