هر چی فکردم جز تو کسی به خاطرم نیامد برای نامه نوشتن..اگر اینجا بودی با هم یک فنجان هات چاکلیت با کارامل میخوردیم و من غصه هایم را برایت تعریف میکردم و تو به غصه های من میخندیدی ..مدت هاست که میخواهم کسی بیاید و گندی را که به پنجره ی سالن خونمون زدم را ببیند و نظری بدهد شاید نظر او باعث شود من از گند زده شده خوشم بیاید .تنها کسی که بیادم امد تو بودی سیلویا..کاش میامدی و با هم میرفتیم پارچه ی رومبلی انتخاب میکردیم که بکشم رو مبلهام تا کمی تغییر کنند و تازه و مدرن بنظر بیایند چون بعد از گذشت ۶سال که از خریدنشان میگذرد هنوز کاملن سالمند و دلم نمی اید ردشون کنم و جدید بخرم تازه کو پول ؟ همه ی پولهایم را به طور ترسناک ولی خوشایندی هدر داده ام رفت...باورت میشه حتی نمیتوانم یه میز چوبی برای جلوی مبل ها بخرم که قیمتش ۴۰۰هزارتومنه...احمق بنظر می ایم نه؟ دیوارها را باید با کاغذ دیواری ترمیم کنم ..یادت می اید دیوار خانه ات در ۵۰سال پیش کاغذ دیواری بود بعدش از مد افتاد ولی باید بهت بگم الان دوباره مد شده ..ببین من امروز یک دیوانه ی آرام هستم که اگر کمی دیگر به خودم میدان بدهم قطعن زنجیری خواهم شد چون کلی چیزهای ممنوعه خوردم و کارهای خوبی که برایم مفید بود را نکردم و ول گشتم و ..راستی تو چه کار میکنی که میتونی جلوی خودت رو بگیری و ساعتها لب به چیزی نزنی ؟ خوش به حالت سیلویا...زنگ خانه را میزنند باز هم برایت خواهم نوشت ..رست این پیس !