درسهایی که باید پاس کنم..
نامه ی ششم..
سیلویا ! زندگی من مجموعه ای ست از بایدها و نبایدهایی که مثل واحدهای درسی به انها نیاز دارم و هر یک به ترتیب و در زمان خاص خود روی میدهند و من تاهنگامیکه درسی را پاس نکنم و یاد نگیرم مجبور به گذراندن دوباره ی ان هستم حتی اگر درسی را حذف کنم باید برای دوره های بعدی حتمن دوباره برش دارم یاد بگیرمش و پاسش کنم تا چرخ های زندگیم بچرخند ..
سیلویا دلم تنگ شده برای کودکی هایم که خیلی زود پاس کردم و گذشت.. فکر نمیکردم اینقدر زود گذر باشد.. به گمانم دوران کودکی و نوجوانی ام ابدی می امد و حالا من دلم برای ان خیال ابدی تنگ شده ..حاضرم بقیه ی عمرم را بدهم و بار دیگر دستهای پدر را محکم بگیرم و از سر چهار راه شلوغی با امنیت و بی دغدغه و بی قید عبور کنم...حالا اما سیلویا خودم با دستان نحیف و شکننده ام باید دستهای چند نفر دیگر را هم محکم بگیرم تا نلغزند تا زمین نخورند و تا واحدهای زندگیشان را راحت پاس کنند تا من هم همزمان با انها درس هایم را یکی یکی پاس کنم....
سیلویا یعنی الان لاک پشت سرعتش از سرعت نت ما بالاتره ..باید برم به وبلاگ چند تا از دوستان سر بزنم یکی که تازه اپ کرده و خیلی بهش ارادت دارم و دیگری هم که جشن تولد بلاگشه و چند نفر دیگه که مدتیست نرفته ام بهشون سر بزنم نه اینکه نخوام نه واقعن نشده و نتوانستم..رست این پیس...