نامه ی هفدهم

مامان میگفت سبزی قرمه باید تاحد جزغاله شدن سرخ بشه و تمام موادش هم همزمان باهم ریخته بشه توی قابلمه ...بعدش یادمه ما انگشتهامونو هم با قرمه سبزی های مامان میخوردیم..حالا وقتی به سبزی های سوخته شده و قهوه ای توی ماهیتابه ی خودم  نگاه میکنم برام سخته اینارو بکنمشون قرمه سبزی و بدم به خورد بچه ها ...حالا همه چی فرق کرده ..زمان ما سبزی های اورگانیک  مستقیمن از باغچه به اشپزخانه می امد و در روغن حیوانی غوطه میخورد و سرخ میشد و چیزی به اسم سوختگی معنا نداشت یعنی سوختگی نبود یه جور سرخ شدن باحال و اصیل بود که حالا نیست ...

سیلویا فردا شنبه است و روز تنفس برای من و روزی که دخترا خانه نیستن و من تنها قلمرو میکنم ! و سینی مخصوص چای و نان گاتا گردویی داغ را میگذارم کنارم روبه روی تلویزیون و فیلم کوچه ی میداک را !میبینم ..یعنی میشه؟

پ.ن: راستی سیلویا طاعون تموم شد و من وقتی کتاب را آرام میبستم و دل ازش نمیکندم گفتم: روحت شاد کامو...