سیلویا امروز ۴اردیبهشت تولد پدرم بود پارسال همچین روزی رو فراموش کرده بودم و روزبعدش یادم امد که به بابا زنگ بزنم زنگ که زدم خندید و گفت دیروز تولدم بود و من خندیدم و گفتم ببخشید بابا بس که گرفتارم به خدا تاریخ تولد خودمم یادم میره .....یکسال بعدش به خواب هم نمیدیدم که امسال نمیتوانم و نمیشود که به بابا زنگ بزنم چون بابا دیگه نیست نه توی خانه نه توی مغازه نه توی بانک نه در حال نماز نه هیچ جای دیگر روی زمین...

عکسش رو گذاشتم توی فیس بوک و تولدش رو بهش تبریک گفتم ..نمیدانم سیلویا حس کردم بابا هم میتواند در فیس بوک باشد و شاید تبریک مرا بخواند و شاد شود که امسال سر موقع بهش تولدش رو تبریک گفتم...میدانم خنده دارست ولی من با سادگی غیرمعمول و عجیبی این حس خوب رو دارم..عجب دوره زمونه ای شده ..

سیلویا دو تا غم دارم و بلکه هم بیشتر ..دلم یک مشاور میخواهد که بیطرفانه قضاوت کند و به من راه را نشان دهد ..به هرکسی فکر میکنم برای مشورت هر کدومشون یه اما دارن ..یکی نگاهش مذهبی و شرع پسند است دیگری نگاهش متعصبانه است.. دیگری هیچکدام اینا نیست و کاملن غرب زده است و دموکرات و من نظر هیچکدامشان را نمیپسندم ..از اظهارنظر هر سه نفر میترسم .. یک مشاور خانواده مطمئن هم میشناسم که خب میدونم کاملن تخصصی راهنماییم میکند ولی عیبش اینجاست که فامیل است و نمیشود.....

بگذریم سیلویا نامه که میخوام برات بنویسم قبلش کلی چیز توی ذهنم است ولی نوشتن را که شروع میکنم همه اش میپرد و چیزهای دیگر می اید که یا قرار نبوده بنویسم یا دوستشون ندارم ...حالا این نامه را داشته باش تا بعدن ...