بعضی خبرها جدا از ماهیت تلخ و اسفناکی که دارند یه جورایی روی من و شاید بیشتر ما اثر مثبت و پنداموز دارند مثلن چندروز پیش تیتر یکی از اخبار صفحه ی اول یاهو درگذشت اوا اکوال در سن ۲۸سالگی در اثر سرطان سینه بود دختری زیبا مادر دوفرزند و دارای توانایی های ریز و درشت گوناگون در عرصه های مختلف ...میخواهم بگویم از ان دست خبرها بود که تا مغز استخوان من نفوذ کرد و هنوز هم بهش فکر میکنم و کلی درس هم گرفتم و امید به زندگی ام مضاعف شده و دوباره از آن حس های خوب همراه با شکرگزاری و اینکه خدایا شکرت که من هنوز هستم و دارم فرزندانم را بزرگ میکنم و توقع زیادی هم ندارم و آدم مانکن مشهوری هم نیستم! و اینهمه هم زیبا مثل این خانم جوان نیستم و اینهمه هم جوان و ۲۸ساله و پر از امید و ارزو نیستم و از همه چیز راضیم و اینا....و هر وقت بمیرم حسرت به دل نخواهم بود...

شاید برای بیان حق مطلب این یک پاراگراف کافی نباشد و من در این رابطه میتوانم حداقل یک کتاب صد صفحه ای بنویسم و مفهوم را شفاف تر برسانم ولی عصاره ی سخن همین بود که گفتم ...کلن یکی از مهمترین دغدغه های فکری من همین مردن انسان هاست به طرق مختلف ..واینکه من چه مدلی از دنیا خواهم رفت و آیا درد دارد؟ آیا رنج فراوان و طاقت فرسا دارد؟ آیا هولناک است و آیا فرشته ی مرگ با هیبتی خوفناک مرا با خود خواهد برد؟ و اینکه با من چگونه رفتار خواهد شد؟ من که پر از تردید و سستی و خطا و گناه هستم ...من که درونم چیزی میگوید و بیرونم خلاف آن را نشان میدهد...من که گاهی دینی ترین مفاهیم را به سخره میگیرم و همزمان هم خودم را انسان معتقدی میدانم ...با اینهمه تضاد و تناقض بعضن آشکار چه باید بکنم و آیا خداوند و مذهب و متافیزیک گیر تناقضات و تضادهای من و امثال من هستند؟ و برایم برنامه و خط و نشان دارند و به موقع حساب مرا خواهند رسید ؟.....

بروم دوش بگیرم و زندگیم را بکنم ...یه چیزی میشود دیگر.....