دیروز رفتم برای مهمانم و رزا بلیط گرفتم بروند سینما تا من بتوانم دوساعتی با دخترکم جغرافی کار کنم چون امروز امتحان داشت و من کمی نگران بودم .خاله ی آدم که توی خانه ی آدم باشد آدم همه ش آویزان اوست.. مثل دخترهای من که انگار نه انگار فصل امتحانات است و مدام چسبیده اند به خاله شان و دوست دارند کنار او باشند و چیزهای جدید و بعضن عجیب و غریب از دهان او بیاید بیرون و انها کیف کنند.. تعجب کنند.. ریسه بروند و از خنده روده بر شوند و کلی بر اطلاعات برون مرزی شان افزوده شود و چشم و گوششان هم باز...

انقدر استرس دارم این روزها که ناخوداگاه به دخترکم منتقل کردم دیشب .موقع پرسیدن جغرافی بیست بار پرسیدم و او بیست بار جواب داد که دلتا چیست و چرا افریقا با اینهمه ثروت اینقدر فقیر و بدبخت است و پوشش گیاهی استوا کدام است... و او در جوابم چند بار پرسید: مامان به نظرت الان فیلم تموم شده؟و من گفتم: چه میدونم ..تو جواب منو بده..چرا قاره ی افریقا زمستان ندارد ؟ و باران های موسمی از کجا میوزند و به کجا میروند و ....

....و طفلک را دیوانه کردم و هر چه بلد هم بود یادش رفت به گمانم...