گرممه شدید و از خودم عصبانیم ...دارم روی خودم کار میکنم ...استرس ندارم ولی اراده م هنوز اونقدر که باید قوی نیست برای هدفی که دارم...اپیزود ۷ از سیزن دو سریال برکینگ بد رو دیدم چند دقیقه پیش و الان متعادل شدم...

اگه این سریال نباشه توی این روزهای من ، باور کنید من روانی میشم....و همینطور کتاب کوچولو و  قشنگ دیوارگذر با ترجمه ی جناب اصغر نوری عزیز مدیر وبلاگ برهوت ....

دخترها بشدت همکاری میکنند این روزها و بارهای مربوط به اشپزی را تقریبا از دوشم برداشته اند ..ای خدا خوشبختی هم اندازه دارد!!! ...من سریال میبینم درحالیکه اونها دارند سیب زمینی خرد میکنند و کلی هم طولش میدهند و  وسط کار بطور همزمان با موبایل هایشان بازی میکنند و  نت میروند  و عکاسی میکنند ...سریال یک ساعت زمان میبرد ...حالا تمام شده است ولی از چهارتا سیب زمینی فقط دوتایش پوست کنده شده ... 

من: خودتون هم سرخشون کنید...

انها: روغن از کجا برداریم؟ پنیر پیتزا کجاست؟ قارچ داریم اصلا؟

موهامو انقدرررررررررررررررر کوتاه کردم که خجالت میکشم بیرون برم ...درسته حق با شماست  توی شال و حجاب که معلوم نیس...ولی توی شال و روسری هم حس میکنم همه ی ملت میدونن که من چقدرررررررررررررررررر موهام کوتاهه ...چترهای دو سانتی....چقدر راحتم الان....

این من نیستم ها خدای نکرده ...دور از جون خودم ...ولی موهام شد این...هنوز توی شوکم ولی راحت شدم...