وقتی مهمان بیش از سه روز پیشت میماند....
مهمان شبانه روزی که از خانه ات میرود و تو را با قلمرو همیشه آرامت تنها میگذارد میخواهی همه ی زندگیت را یکباره هورت بکشی ..گویی زایمان طبیعی کردی و حالا تمام شده و پرستار یک بچه داده است دستت ..و تو که خیس عرق هستی از خستگی، و درد ها رهایت کرده اند، تصمیم میگیری از بچه ات لذت ببری و انگشتهایش را بشماری و رژ لبی از توی کیفت کنار تخت با دستان لرزانت دراوری و بدون اینه بزنی روی لب پایینت و بعد لبهایت را بهم بمالی و حس خوبی بگیری و بعد خوابت ببرد ..یک خواب عمیق و شیرین ..انگار به کما رفته ای و در دالانی از نورهای سفید میچرخی ....
این حسی ست که مهمان های یک هفته ای بعد از رفتنشان ،به من میدهند ..حتا اگر عزیزان نازنینی باشند که با انها بهت خوش هم گذشته باشد و برایت بشورند بسابند بپزند و ...
روز آخر مثل سوسکی میشوم که دلم میخواهد به زیر کابینتی یخچالی مبلی چیزی فرو بروم و در تاریکی آنجا ساعتها بمانم و قایم بشوم و بیرون نیایم ....
