نمره ی سادگی...
این یک پست برای بلاگفا نیست برای اپ دیت شدن نیست یک دلتنگی است که با کلمات مجازی قاطی شده است با نقطه ها و اسم ها و صفتها و قیدهای تاکید و قیدهای زمان و مکان و علامت های سوال و تعجب و اینها...
دلتنگ نامه ای هستم که پشتش تمبر داشته باشد و برای من و فقط برای من نوشته باشندش.. دلتنگ بیست سالگی ام که نفهمیدم کی امد و کی رفت.. دلتنگ شبهایی که لاقید و بی فکر و بیخیال تا ظهر روز بعد خواب میماندم و کسی بود که مرا بیدار کند و مثل حالا نبود که من ! زود بیدار شوم باید و همه را من !بیدار کنم لابد...
دلتنگ روزهایی که کسی توی دانشکده عاشقم میشد و من میترسیدم و دور میشدم از او و کتابهایم را محکم تر در بغل میگرفتم مبادا که عشق کسی مرا از انها جدا کند و مبادا که نمره ام نشود بیست، بشود نوزده و الفم بشود ب و نشوم دکتر و نگیرم دکترا و بشوم یک زن یک مادر یک همسر که پر است از امضاهایی که داده است برای تعهد ..برای مسئولیت ..برای حد و حدود و برای وفادارماندن تا ابد ....و من چقدر ساده لوح بودم که تن ندادم به عشق های جوانی و حالا فقط باید و باید و حتمن و اجبارن و قانونن و عرفن و وجدانن و انصافن عاشق دخترکانم باشم و عاشق همسرم و دیگر هیچ....
حالا تمام کلیدهای عاشقی را دخترکم از من دزدیده و او نوزده ساله است و میخوابد تا لنگ ظهر و میگذارد که عاشقش بشوند در دانشکده و میگذارد که کتابهایش بمانند برای وقت دیگر که بعدن بخواندشان..
بعد نوشت: دوستان خوبم کامنت های همه تون هر کدوم حاوی پیام های منطقی و درست بود که استفاده کردم .ممنونم .ولی منظور من این نبود که اگر در بیست سالگی ام تن به عشق میدادم الانم بهتر یا زیباتر بود نه ..بلکه میخواستم بگم میخواهم بگذارم جوانم جوانی کند عاشق شود و زندگی فقط درس و هندسه و فیزیک و جغرافیا و نمره ی بیست و الف نیست...مسلمن همه ی عشق ها به وصال و خوشبختی نمی انجامد ولی روزهای عاشقی روزهای قشنگ زندگی ست بی شک....

عکس دخترم که بی هوا ازش گرفتم ..داشت میرفت امتحان علوم بده و استرس شدیدی داشت ...هیچ وقت عکاس خوبی نبودم و همیشه یه چیزی رو نمیبینم مثل کفشای دخترک که داره بنداشو میبنده![]()