زردالو های دهه ی چهل من...
سیلویا نمیدانم این نامه ی چندم است که برایت مینویسم .. حالا خیلی هم مهم نیست... فقط برای خالی کردن خودم و دلم و اینها مینویسم و برای تو که یک آرمیده ی حکم نکن هستی و میشه همه چی بهت گفت و نگران قضاوت هایت نبود ...
امروزه توی ایران وقتی میروی بیرون که فقط کمی هواخوری بکنی سه سوت جیبت خالی میشه حالا تو اصلن هم قصد خرید نداشتی و به خیلی از چیزهای قابل خرید هم نگاه نکردی ها ولی مثل اب خوردن اینارو خریدی و پولا رفته و دودره شدی از سوی یک فروشنده ی کثیف شکم گنده و سیبیل کلفت که به گمانم یه ماهی میشه دوش نگرفته و به کارگر زیردستش میگه حامبال و به تو میگه دو کیلو بشه خانم دکتر؟ و تو بهش بگی نه لطفن فقط یک کیلو زردالو !! و اون بگه دو کیلو ببر همش میشه ۱۵ هزارتومن خانوم مهندس!! و تو یادت بیاید که پدر گفته بود این خونه( خونه ی پدری من) رو جمعن خریده ۸هزارتومن ....
و تو خودت را محکم و جدی نشان میدهی.. یه چیزی شبیه به همون خانوم دکتری که فروشنده گفت و کمی از زردالو رو خالی میکنی سرجاش که یعنی مثلن شوخی نداری ...و مردک که دست راست و چپش را نمیشناسد غر میزند و طلبکار میشود و از اون بالاها نگاهت میکند به توی کارمند بدبخت اسیب پذیر که فکر میکردی علم از ثروت بهتره و رفتی خودتو کشتی که معدل لیسانست بشه الیف ..نه ببخشید الف و بعد تازه میخواستی باز هم غلط زیادی بکنی فوق و دکتراتو هم بگیری که نشد و توی کفش ماندی و...حالا بیا منت این ....لا اله ا...رو بکش ..
و بعد یادت بیاید که زردالوهای خانه ی کودکیت میریخت پای درخت و ما نگاهشان هم نمیکردیم و زیر پا له میشد و پشت درختش قایم میشدیم برای بازی و تلنگری به درخت میزدیم و بازهم ده تا ده تا زردالو میفتاد زیر پایمان.. درشت و ابدار و شکرپاره و ..مادر جارو بدست حیاط را تمیز میکرد با زردالوهایش و آشغال های دیگر....