قسمت سوم و آخر.
گاهی در واکنشی درونی به احساساتی که از ان سوی مونیتورم به من منتقل میشد تصمیم میگرفتم دست از نوشتن بردارم ..گاهی مصمم میشدم کوتاه و فقط برای سه چهار نفری که بهشان اطمینان کامل داشتم بنویسم و تبادل نظر داشته باشم...گاهی به دلیل گرفتاری های شخصی و کمبود زمان قادر به کامنت نویسی نبودم و شرمنده میشدم ...گاه از نگاه های غلط و شتابزده ی دوستی میرنجیدم و غصه میخوردم که چرا قادر نیستم با زبان واژه و جمله از خودم دفاع کنم یا خودم را درست تفسیر کنم و بشناسانم؟
اما بیشتر اوقات از بازتاب های مثبت و صادقانه و موثر دوستانم برخوردار میشدم و اشک شوق میریختم....من از این عزیزان خیلی چیزها یاد گرفتم و به دوستی با انان افتخار میکنم و بر خود میبالم ...
خیلی دوست داشتم از تک تک دوستانم نام ببرم و از حسی که نسبت به انها دارم بنویسم ولی دیدم کار دشواری ست و قضاوت های مختلف ممکن است سوءتفاهم ایجاد کند و فضای اینجا را به چالش بکشاند و لاجرم من باید دوباره پاسخگوی اثرات برجای گذاشته بر روح و روان خوانندگانم باشم....پس مقدور نمیدانم ...اما برای رعایت انصاف و عدالت چیزی هست که باید گفته شود و احساس قلبی خودم است که نمیتوانم در درون خودم حبسش کنم و شک ندارم بسیاری از دوستان با من موافق و همراه هستند :
مهندس مخابراتی عزیز به من اموخت و مرا مطمئن ساخت که ادم هایی در کنار ما نفس میکشند که وجودشان دنیا را جای بهتری برای زندگی میکند ...
همین...