خانم ج مرا درک نمیکند و من هم خانم ج را ...او میگوید خانه اش را هرروز جارو میزند و من درک نمیکنم که مگر میشود یک زن اینقدر به جارو کردن علاقه مند باشد؟ و او هم درک نمیکند که من هفته ای یک یا حداکثر دومرتبه جارو برقی را به کار میاندازم و حتا درک نمیکند که از اول زندگی ام تا حالا فقط همین یک عدد جاروبرقی را داشته ام و تازه ازش راضی هم هستم ! من هم درک نمیکنم که او که دوسال بعد از من ازدواج کرده تا حالا 5 عدد جاروبرقی عوض کرده است!

او درک نمیکند که من کتاب از دستم نمی افتد و از آخرین فیلم های اکران شده ی روز دنیا تقریبا باخبرم و میدانم مثلا این بازیگر در چه ژانری قشنگ تر بازی را در میاورد و یا برد پیت یک آشغال دوست داشتنی و محشر است که نمیشود فیلم هایش را ندید....!

 و من هم درک نمیکنم که مگر میشود آدم هر روز دستمال دستش باشد و بسابد و برق بیندازد ؟ یا مگر میشود آدم خانه اش اینهمه تمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز باشد و بدرخشد مثل خانه ی خانم ج؟ اینجاست که او نمیفهمد وقتی من میگویم: از مهمان سرزده ی رودرواسی دار خوشم نمی اید! بعد نوبت من است که نفهمم که او میگوید: من که همیشه در حالت آماده باش برای مهمان به سر میبرم و فرقی ندارد سرزده باشد یا نباشد...!

(ه) اما میگوید به جای درک نکردن همدیگر سعی کنید تعادل برقرار کنید ...نه اونجوری نه اینجوری ...نه مثل اون نه مثل تو....

من اما (ه) را هم درک نمیکنم چون اینجوری که هستم راحت ترم ..وقتی دارم فیلم میبینم و همزمان گرد وخاک روی میز تی وی که اثر انگشتی بر آن است را هم میبینم حس خوشایند و ناخوشایندی دارم که نگو.... !!!!!