آشفته ....
اس ام اس دادن جای تلفن کردن را گرفته است ..حاضرم بشینم پیامک تایپ کنم ولی نروم گوشی را بردارم و زنگ بزنم به این و ان ....صداها در امده است...مادر همسر شاکی ست که: چیزی شده؟ خبر نمیگیرین؟ قهر کردین؟ ! ......... ای بابا بعد از بیست سال عروس خوب و خوش اخلاق بودن! چرا مادر همسر ادم فکر میکند شاید قهر کرده باشم؟!!!
خاله ها و دایی های شاکی: کجایی؟ زنگ نمیزنی؟ حالی نمیپرسی؟ مارو فراموش کردی؟ بی معرفت ...بی وفا....
ای بابا! دایی جان من که مرتب براتون توی اف بی کامنت و لایک میذارم که....دیشب هم یک اس ام اس خوشمزه براتون فرستادم ....خاله جون به خدا سوگند من شمارو خیلی دوست دارم و بوی مامان را میدهید و اینا....
و ده ها نفر دیگر شاکی دارد پرونده ام....!
نمیدانند که رویا چه ذهن درگیر و اشفته ای دارد...نمیتواند ..بیرمق است...حوصله ندارد...افسرده ست ...بهار شدیدن بیمار ست و نیاز دارد دائما چک بشود و مراقبت بشود ...نیلو منتظر است بهمن بیاید و او برود سر کلاس های دانشکده ی موسیقی اش حاضر شود و مدام غر میزند که: باخ کوفتی است ..شوپن روی اعصاب است...موزارت ال است...بل است...تاندون دستم درد میکند!بس که موزارتِ سان آف بچ! (از پیامدهای دیدن فیلم های هالیوودی!) قطعاتش سخت است.....!
هیچکدام از این قسمت های مادر بودن را کسی به من نگفته بود که.....
الرژی فصلی را نگفتم....یکی میگوید کخ...کخ ..یکی میگوید اتسه ! یکی دماغش را بالا میکشد ..دیگری مینالد : آی سرم ..آی بدنم ..آی عضلات گردنم! بعد ما سه نفری این سمفونی غم انگیز را اجرا میکنیم و کسی هم نیست از ما مراقبت کند ...ه که سر کارش است و مرتب زنگ میزند که حال مارا بپرسد و کی حال دارد برود گوشی را بردارد ...من به بهار میگویم تو برو ..بهار به نیلوفر میگوید تو برو ..نیلوفر میگوید: من دفعه ی قبل تلفن بابارو جواب دادم نوبت توست ....و تلفن هی زنگ میخورد ...آخرش مادرانه ! بلند میشوم که بروم گوشی را بردارم ...تا برسم قطع میشود! و من مجبور میشوم خودم تماس بگیرم که ه نگران نشود و اینا...
تازه اینها به کنار ..دکمه ی حرف ت در کیبورد کار نمیکند و حرص درمیاورد عجیب....! بدتر انکه مدتهاست به دوستانم در نت سر نزده ام و نخوانده امشان و کامنت برایشان ننوشته ام و ...خلاصه یک آدم ناجوری شده ام که نگو و نپرس.....تازه نوشتنم هم نمی اید ..منی که هی چند تا چند تا در روز نوشتنم میامد حالا گاهی میشود چهار روز به نت و بلاگفا و اینا نیگاه نکرده ام و فقط بافتنی بافته ام و انتی بیوتیک بهار رو سر وقت داده ام و انتی الرژی های خودم را خورده ام و به سرامیک کارهای گوناگون زنگ زده ام که بیایند و پاگردها را سرامیک خوب بزنند و هی به دخترک یاداوری کرده ام که شربت سرفه اش را بخورد و دمنوشش سرد شد و شربت عسل و ابلیمو برایش خوب است و هووووووووو.....و.....از انطرف ه زنگ بزند بگوید: مرغی چیزی بذار برای ناهار که هی دم و دقیقه اینا سفارش پیتزا و چیلی چیکن و چیز برگر ندهند به ال بیک .....
منظورش دخترهاست ....و من یادم میاید آره دو روز است جلوی اجاق نرفته و آشپزی نکرده ام !! وای وای ...من باید کشته بشم.....!
و از همه بدتر انکه من دوبار دو جور دارو یم را جا به جا خوردم و بی مهابا پرخوری های عصبی کردم و با پررویی کیک خامه ای و کرانچی و کباب کوبیده را بلعیدم و بعدش خودم را سرزنش کردم و برای ارامش و فراموشی پناه اوردم به فیلم دیدن های بی تمرکز و عصبی روانی و تند تند از جلوی فیلم پاشدم و رفتم یه کار دیگر کردم و باز ان کار را نصفه رها کردم دوباره نشستم فیلم را بعد از چند سکانس رد شده ، الکی نگاه کردم.....