هر چه تو بگویی لرد....
همه کاری برای حفظ رابطه ام با خدا میکنم ..دعا میکنم التماس میکنم تشکر میکنم گله هم میکنم ..کارهای من برای حفظ رابطه ام با خدا بسیار ساده است و چندان هم زمان بر نیست ...به دلیل روحیه و شخصیت و ظرفیت خاصی که خدای من به من عطا کرده خودم را زیاد درگیر نمیکنم که حتمن حتمن این را بخوانم ان را بخوانم اینجا بروم انجا نروم .... من مدام عذرخواهی میکنم از خدا و مدام ازاو طلب بخشش میکنم برای خیلی از کوتاهی هایم....گاهی از دستش عصبی میشوم و گمان میکنم رابطه ام یک سویه است و بعد اذیت میشوم که چرا ال بل؟
امروز که روی تختم دراز کشیده بودم و مونولوگی بود و احتمالن تلاش میکردم برای اتصال به ان منبع عظیم و نابود نشدنی ، تصمیم گرفتم همه چیز را به خود او واگذارم و آرام بگیرم و سکوت کنم و در سکوت به انچه که او در باره ی من میاندیشد گوش بدهم ...میخواهم به تمامی نقشه هایی که برایم کشیده خوب توجه کنم و خودم را وا بدهم ...گرچه میدانم او از دعاها و التماس های من لذت میبرد ولی میخواهم فقط برای دیگران و اطرافیانم دعا کنم ..شاید بگیرد...و مقبول افتد...نمیخواهم تا مدتی برای خودم چیزی از او بخواهم...
زندگی الان در خانه ای که من در ان نفس میکشم، کار میکنم، میپزم، میشویم، میخوابم، حرف میزنم، تلفن میکنم اس ام اس میدهم، نت میروم، فیس بوک میروم، کامنت میگذارم، خرید میروم، چشمانم را می ارایم، داروهایم را میخورم، موهایم را رنگ میکنم، عکس میگیرم، دیزاین عوض میکنم، گلها را آب میدهم، گریه میکنم، سریال و فیلم میبینم ،کتابی میخوانم، دردودلی میکنم، نگران میشوم، صدقه میدهم، ولخرجی میکنم، دنیادوستی میکنم، به مرگ میاندیشم و........
هنوز جریان دارد ...زندگی را میگویم ...خیلی هم جریان دارد...اما درون آن چیزهایی هست که فقط خدا میداند و من میدانم ...نه همسرم میداند و نه دخترانم ...و این سخت است وقتی کسی با دقت تمام و با همه ی وجودش به تو گوش میدهد ولی نمیفهمد چه میگویی ...شاید هم تو توان رساندن درونیاتت را نداری و ترجیح میدهی بیشترشان را برای خودت نگه داری ....
برای صبا: نه هنوز....ولی حسابی خوش تیپ میکنه این روزا....![]()