خیلی چیزها دلم میخواهد....مثلن مثل...
دلم میخواهد الان توی این ساعت در خانه ی برادرم بودم و همین که کفشهایم را دم در خانه ویلایی بزرگ و کلنگی اش بیرون می اوردم بلند دستور چای میدادم مثل همیشه که وقتی میروم خانه اش و میگویم: علی! ....چای لطفن! و او هر چه صبر و حوصله دارد که غالبن زیاد هم نیست مقدارش!! را جمع میکند و جواب میدهد : باشه ده دقیقه دیگه ...و بعد من منتظر میمانم که برادر من در خانه ی بزرگ و خالی و درندشت خود برایم فلاسک چای معروفش را پر کند از چای ارل گری اصل و با چند تا لیوان بزرگ و رنگ به رنگ که هیچکدام یکدستشان کامل نیست و از هر دست سه یا دو تا مانده ست را در سینی سفید بزرگ همیشگی بچیند و بیاورد بگذارد روی میز جلوی مبل جلوی تی وی اش که همیشه شبکه بی بی سی فارسی اش به راه است و من مثل همیشه ریموت را بردارم و شبکه را مطابق میلم عوض کنم بگذارمش من و تو ....و او چون من مهمانش هستم رعایتم را بکند و چیزی نگوید که: من و تو میبینی؟! دیدن دارن این خل و چل ها؟
خیلی دلم خانه ی برادرم را میخواهد ....