خوشم با ناگزیرها...
شده تا به حال بخواهید از یه فضایی فرار کنید ولی همونجا بمونید و جایی برای قایم شدن نباشد؟
برای من پیش امده که بارها از فضای زندگی متاهلی و از مامان بودن و بشور و بساب و تلفن به مامان شوهر و احوالپرسی از چهارتا خواهرشوهر و پختن به موقع غذاهای جوراجور و اینا فرار کرده ام اما توی همون فضا مانده ام و نتوانستم پنهان شوم .چون کار دیگری نداشتم که بکنم ..فراری در حد دو ساعت کتاب خواندن و نقاشی کشیدن و نت گردی و فیلم دیدن و ...همه و همه در چارچوب زندگی مششششتررررررررک......حتی جرات نکردم سر به خیابان بزنم ...بیابانش بماند!!!
جو لوئیس میگوید: میتوانی از بعضی چیزهای زندگی فرار کنی اما نمیتوانی قایم شوی...
پ.ن: ممنونم دوستان من از همه ی مهربونیتون توی کامنت ها![]()
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از سفر....
کیف مخصوص این لوازم رو همین که میرسم خونه، خالی میکنم روی دراور که بعد بیام ( هر چه زودتر بیام!) مرتبشون کنم ...تنم خسته ی راه است و دلم چای تازه دم میخواهد ....صدای آشنایی می اید ..اوه بله همسرم است: رویااااااا..اینجارو کی مرتب میکنی؟ شتر با بارش گم میشه اینجا که؟
جالب است که این تکه ی کوچک شخصی ترین قلمرو من در اتاقم است و همسرجان سال به سال چشمش نمیفتد به آن .....عدل....![]()
![]()
![]()
پ.ن: فکر کنم مرتب شده ی این تصویر رو هم بذارم خیال نکنید شلخته ام واقعن خسته بودم و یک شبانه روز بعد همه چی منظم شد ...