دندونپزشکی بودم و دمدمای اذون تند و تند و با ضربان قلب بالا و تن خیس از گرمای مرداد کلید انداختم به در که بگم: وای ببخشین همسر و فرزندان عزیز ننه تون اومد وامروز  افطار تون با حلیم و آش رشته ی بیرون! ...که دیدم سه نفری یه میز چیدن نقلی و خوشگل ..گرچه ظرفها رنگ به رنگ بود و پنیر فراموش شده بود و آش رشته مال دیروز بود ولی ولی ...یه حس قشنگی توش بود که امید به زندگی رو توی آدم افزایش! میداد...

پ.ن: یه چیزی بود تو مایه ی  میزای افطاری لیلی و آذر و اینا...

پ.ن: انور میز هم یه چیزایی بود ولی با عجله عکس گرفتم چون طفلکی ها گشنشون بود و حوصله ی اینکارارو نداشتن و اینجوری بودن

بعدنوشته: جهت اطلاع این اتفاق خجسته هر صدسال یه بار میفته ها تو خونه ی ما و در تاریخ ثبت میشه ..

خدایا شکرت  در ناامیدی بسی چی؟....امید است ...