من زیاد اعتراف میکنم ....
....چرا من اینجوری شدم ؟ از مهمانی دادن میترسم چرا؟ من همانی هستم که تا پارسال و سال قبلش و سالهای قبل ترش زنگ میزدم حداقل دو تا خانواده رو دعوت میکردم برای شام.. یا حتی افطاری دادن رو خیلی دوست داشتم گرچه پس از پایان افطاری تا یه هفته استعلاجی میرفتم!!!
خدایا این تنبلی ست یا دپرس شده ام ؟ عکسهای چند نوع غذا رو که یکی از دوستان وبلاگم گذاشته بود از مهمونیش، دیدم و وحشت کردم ...از خودم؟ از غذاهای تزیین شده برای مهمان؟ از مهمانی دادن؟ از اشغال شدن ذهنم برای تدارکات یک مهمانی؟ از بهم خوردن آرامش روزانه ام؟
میدانم که کلا من اینجور بشری هستم ولی نه دیگه تا این اندازه ...جمع کردن یه عده که دوستشان دارم برایم یکی از لذت ها و تفریحاتم است ولی الان چرا اینقدر سخت است برام ؟ چرا مثل یک خانه تکانی به نظرم مهیب و عظیم می اید؟ چرا دنبال بهانه میگردم که طفره بروم؟
نه نه به سن و سال ربطی ندارد ..دوست مامان که خانمی۷۰ساله است دخترش را چندروز پیش عروس کرد و آب تو دلش تکان نخورد که هیچ، تازه دیروز نیم ساعت تمام تلفنی و با جزییات کامل جریان خاص عروسی دخترش را تعریف کرد و تازه از احوالات خواهر و برادرهای منم پرسید و سوال هایی کرد که من معمولن خیلی مایل نیستم جواب بدهم و اینا.... و حالش هم خوب بود ..یعنی دو روز بعد عروسی انچنانی حالش از من که بهم میگه دخترم! خیییییییییییییلی بهتر بود ...
من چم شده یعنی؟ مردم و در و همسایه چی فکر میکنن؟ از خودم میترسم و خوشم نمی اید ..
پ.ن: تازه چیزهای دیگری هم هست که نگفتم...
پ.ن: راستی یک اعتراف که مربوط به پست قبل است: فکر نکنید روی دراور من همیشه مرتبه ها ..نه از این بدتر هم میشه منتها اون روز اقای ه کلید انباری رو گم کرده بود و دلش میخواست کلیده همه جا باشد و همه ی عالم بدانند کجاست و همه جای خانه به نظرش بهم ریخته می امد ..روی کانتر روی میز تی وی روی تخت بچه ها روی دراور بچه ها توی دراور بچه ها توی فر توی مایکروفر توی مبلها روی مبلها زیر مبلها ..و توی این وسط من هم به تنهایی رفته بودم سفر (که البته اورژانسی بود) و ....تازه رسیده بودم خانه که یک آخیش بگم....که نشد...
پ.ن: امروز خیلی حرفها دارم که بزنم ولی ترسیدم پستم از این طولانی تر بشه ...خیلی حرفها دارم....