باشد تا ببینم...
این روزها بدخوری میکنم ..همش دنبال چیزی برای خوردنم ..هرچی باشه..الان دیوانه وار کرانچی خوردم ..از خودم بدم امد...هیکلم دارد خراب میشود ولی من هیچ غلطی نمیکنم ..عه عه...
هنوز به بهار سرویس نداده اند و خودم این دوروز را رفتم دنبالش ..با دو مسیر تاکسی رفتم رسیدم دبیرستان و بعد رفتم داخل و چون هنوز تا زنگ تعطیلی نیم ساعتی مانده بود نشستم روی نیمکت های ابی زیر سایه ی درختان سبز و خنک حیاط بزرگ مدرسه و به خودم گفتم حالا مثل آدم میشینی و ذهنتو از همه چیز خالی میکنی ...
خب با این قرار شروع کردم به دخترهای دبیرستان نگاه کردن ..دست زیر چانه به تک تک انهایی که از روبروی من رد میشدند نگاه میکردم ..چقدر سرحال و پر انرژی و زیبا و جوان ..هنوز یک گل از صد گلشان نشکفته بود ..توی مانتوهای نو و تمیز و آب نخورده ی مدرسه برق میزدند ..شاد بودند ..بی هیچ مسئولیتی شوهری ناهاری شستشو و رفت و روبی بچه ای غصه ای دردی ...
بعضی هاشان برایم کمی عجیب بودن و جان میدادن برای فضولی و تماشا! موهای رنگ شده در تابستان و ریشه های سیاه دو سه سانتی ..چسب های روی بینی های سربالا ..ناخن هایی که تمام تابستان رشد کرده بودن و لاک خورده بودن و هنوز دلشان نمی امد کوتاه بشوند برای مدرسه...زیر ابروهای تمیز شده یواشکی یا علنی که قرار بود دیگر تمیز نشوند و پر بشوند و دخترانه ،تا ناظم و مدیر گیر ندهند ....
بهار توی راه برایم از محیط جدید تعریف میکرد و آخرش با دلخوری گفت: من بچه مثبت شونم مامان....
پ.ن: حتا توی لیست به روز شده های بلاگفا هم نیستم ![]()
![]()